در حال بارگذاری
در حال بارگذاری

سریال «تنگه وحشت» اپل تی‌وی چه رویکرد تازه‌ای به اقتباس‌های این رمان می‌آورد؟

خبر ساخت یک مینی‌سریال تازه بر اساس «تنگه وحشت» (Cape Fear) توسط اپل تی‌وی، برای بسیاری از ما بیش از آنکه هیجان‌انگیز باشد، نگران‌کننده بود. اولین سوالی که به ذهن می‌رسید این بود که آیا واقعا هنوز هم به بازسازی دیگری از این اثر مهیج نیاز داریم؟ فیلمی که نخستین اقتباس سینمایی‌اش همان بار اول

خبر ساخت یک مینی‌سریال تازه بر اساس «تنگه وحشت» (Cape Fear) توسط اپل تی‌وی، برای بسیاری از ما بیش از آنکه هیجان‌انگیز باشد، نگران‌کننده بود. اولین سوالی که به ذهن می‌رسید این بود که آیا واقعا هنوز هم به بازسازی دیگری از این اثر مهیج نیاز داریم؟ فیلمی که نخستین اقتباس سینمایی‌اش همان بار اول به شکلی درخشان ساخته شد و نسخه مارتین اسکورسیزی در دهه ۹۰ نیز نه‌تنها چیزی از ارزش آن کم نکرد، بلکه آن را ترسناک‌تر، خشن‌تر و به‌یادماندنی‌تر از گذشته به تصویر کشید. از طرف دیگر، این نگرانی هم وجود داشت که داستانی با چنین ساختار فشرده و حساب‌شده‌ای، اگر قرار باشد در قالب یک مینی‌سریال چند قسمتی روایت شود، ناچار بخشی از ضرباهنگ خود را از دست بدهد و زیر بار زمان اضافه، کش‌دار و کم‌اثر شود. با این حال، ظاهرا این بار پیش‌داوری ما چندان درست از آب درنیامده، چون نسخه جدید برخلاف انتظار، اثری غافلگیرکننده و بسیار موفق از کار درآمده است.

در این نسخه، خاویر باردم نقش مکس کیدی را بازی می‌کند؛ همان زندانی مخوفی که پس از آزادی تصمیم می‌گیرد از وکیلی که باعث محکومیتش شده انتقام بگیرد و زندگی او را به کابوسی تمام‌عیار تبدیل کند. این بار، وکیل مدافع او با بازی ایمی آدامز، ظاهرا کیدی را متقاعد کرده تا یک توافق اتهام صوری و مشکوک را بپذیرد؛ توافقی که مردی تنظیم کرده که بعدها همسر همین وکیل می‌شود و نقش او را پاتریک ویلسون ایفا می‌کند. کیدی همچنان همان هیولای آشنای نسخه‌های قبلی است؛ شخصیتی بی‌رحم، سمج و تسلیم‌ناپذیر که دست از هدفش برنمی‌دارد. اما سریال با طرح یک پرسش ساده، همه‌چیز را دگرگون می‌کند: اگر او واقعا مرتکب قتلی که به خاطرش محکوم شده نبوده باشد، چه؟ همین تغییر ظاهرا کوچک، روایتی آشنا را از زاویه‌ای تازه پیش چشم مخاطب قرار می‌دهد و جانی دوباره به داستانی می‌بخشد که بسیاری تصور می‌کردند دیگر تمام ظرفیت‌های دراماتیک خود را خرج کرده و حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد.

نمایی از تنگه وحشت

تنگه وحشت در اصل از رمانی به نام جلادها نوشته جان دی. مک‌دونالد سرچشمه می‌گیرد؛ اثری که نمونه‌ای تمام‌عیار از رمان‌های عامه‌پسند و خشن پلیسی به شمار می‌رود. از همان کتاب‌هایی که بی‌رحمانه، مستقیم و عاری از هرگونه احساسات‌گرایی روایت می‌شوند و پس از تمام شدن، مثل زخمی کوچک اما ماندگار در ذهن خواننده باقی می‌مانند. مکس کیدی، متجاوزی خشن، بی‌سواد و انتقام‌جو، در سماجت وسواس‌گونه‌اش برای نابود کردن سم بودمن، وکیلی که علیه او شهادت داده، شباهتی عجیب به شخصیت ترمیناتور پیدا می‌کند؛ نیرویی که انگار هیچ چیز توان متوقف کردنش را ندارد. در ساده‌ترین تعریف، این داستان درباره وحشت مطلق از تبدیل شدن به هدف یک هیولای واقعی است؛ هیولایی که نه منطق می‌شناسد، نه شفقت و نه حتی کوچک‌ترین ویژگی انسانی که بتواند اندکی از ترس او بکاهد.

یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت رمان این است که خیلی زود خواننده را در ذهن سم بودمن قرار می‌دهد. از همان صفحات ابتدایی، اضطراب او به اضطراب شما تبدیل می‌شود و احساس می‌کنید خودتان زیر نظر هستید، تعقیب می‌شوید و هر لحظه ممکن است با خطری غیرقابل پیش‌بینی روبه‌رو شوید. مکس کیدی نه انگیزه پیچیده‌ای دارد و نه گذشته‌ای که قرار باشد او را توجیه کند. او منطق سرش نمی‌شود، اهل مذاکره نیست و کوچک‌ترین ویژگی مثبتی ندارد. شاید روی کاغذ چنین شخصیتی می‌توانست به ضدقهرمانی اغراق‌آمیز و شبیه شخصیت‌های شرور نمایش‌های خیمه‌شب‌بازی تبدیل شود، اما مک‌دونالد با مهارتی تحسین‌برانگیز او را به موجودی هولناک و باورپذیر تبدیل می‌کند؛ هیولایی که ترسناک بودنش دقیقا از واقعی به نظر رسیدنش سرچشمه می‌گیرد.

نخستین اقتباس سینمایی این رمان در سال ۱۹۶۲ به کارگردانی جی. لی تامپسون و با بازی گریگوری پک و رابرت میچام ساخته شد. این فیلم، با وجود محدودیت‌های فراوان آن دوران، وفاداری چشمگیری به رمان دارد و همین مسئله آن را به یکی از اقتباس‌های شاخص تاریخ سینما تبدیل کرده است. نباید فراموش کرد که فیلم در دوره‌ای ساخته شد که قانون سانسور هیز هنوز بر هالیوود سایه انداخته بود؛ قانونی که اجازه نمی‌داد بسیاری از مضامین صریح رمان‌های جنایی روی پرده سینما راه پیدا کنند.

نمایی از فیلم تنگه وحشت

طبیعی بود که کتابی مانند جلادها به‌سادگی از سد چنین محدودیت‌هایی عبور نکند، اما سازندگان فیلم با هوشمندی توانستند بخش بزرگی از اضطراب و خشونت اثر را بدون نمایش مستقیم آن حفظ کنند.
یکی از واضح‌ترین نمونه‌های این محدودیت، حذف کامل واژه تجاوز از فیلم‌نامه بود. با این حال، حذف یک کلمه هرگز به معنای حذف تهدید نیست. فیلم تامپسون موفق می‌شود بدون بیان مستقیم، همان هراس دائمی و آزاردهنده‌ای را منتقل کند که در رمان جریان دارد؛ هراسی که بیش از هر چیز از حضور مداوم مکس کیدی سرچشمه می‌گیرد. او همیشه جایی همان نزدیکی است، همیشه تماشا می‌کند و همیشه این احساس را به مخاطب القا می‌کند که هیچ راه گریزی وجود ندارد.

بخش عمده این تاثیر را باید مدیون بازی رابرت میچام دانست. میچام به‌خوبی می‌دانست چگونه شخصیتی کاریزماتیک را به هیولایی تمام‌عیار تبدیل کند؛ هیولایی که همزمان هم جذاب است و هم عمیقا چندش‌آور. او نه‌تنها به ویژگی‌های شخصیت وفادار ماند، بلکه برخی از به‌یادماندنی‌ترین و عصبی‌کننده‌ترین صحنه‌های فیلم را نیز بداهه‌پردازی کرد؛ تا جایی که پالی برگن بعدها تعریف کرد یکی از این صحنه‌ها باعث شده بود بدنش تا چند روز درد بگیرد.

نمایی از فیلم تنگه وحشت

در یکی از مشهورترین سکانس‌های فیلم، کیدی با آرامشی آزاردهنده نانسی، دختر نوجوان سم، را تعقیب می‌کند؛ صحنه‌ای که حتی امروز هم دیدنش به همان اندازه ناراحت‌کننده است و هنوز می‌توان آن را یکی از دلهره‌آورترین لحظات تاریخ سینمای هالیوود دانست. دلیل ماندگاری این شخصیت دقیقا در همین نکته نهفته است. میچام تلاش نمی‌کند کیدی را به موجودی فراانسانی یا نمادین تبدیل کند؛ برعکس، او را کاملا واقعی بازی می‌کند. همین واقع‌گرایی است که شخصیت را حتی امروز نیز ترسناک نگه می‌دارد؛ شاید حتی ترسناک‌تر از زمانی که فیلم برای نخستین بار روی پرده رفت.

وقتی مارتین اسکورسیزی در آغاز دهه ۹۰ تصمیم گرفت تنگه وحشت را بار دیگر به سینما بیاورد، به‌خوبی می‌دانست که تکرار نسخه تامپسون هیچ فایده‌ای ندارد. او باید همان داستان را به شکلی روایت می‌کرد که با زبان سینمای زمانه خودش همخوان باشد؛ بزرگ‌تر، افراطی‌تر، پرزرق‌وبرق‌تر و البته دیوانه‌وارتر. اسکورسیزی به جای آنکه از سایه فیلم کلاسیک فرار کند، آن را در آغوش گرفت و همه عناصرش را تا مرز اغراق پیش برد؛ گویی قصد داشت همان کابوس قدیمی را با شدتی چند برابر به تماشاگر دهه ۹۰ تحمیل کند.

رابرت دنیرو نیز دقیقا با همین رویکرد به سراغ مکس کیدی رفت. شخصیت او پرسر‌وصدا، نمایشی، خشن و مملو از ژست‌های اغراق‌آمیز است؛ مردی با بدنی پوشیده از خالکوبی، سیگاربرگی که تقریبا همیشه گوشه لبش دیده می‌شود و نگاهی که مدام میان جنون و ایمان در نوسان است. روی کاغذ، چنین شخصیتی باید مضحک از آب دربیاید و انصافا گاهی هم همین‌طور است. اما نکته شگفت‌انگیز اینجاست که همین اغراق، ذره‌ای از خطرناک بودن او کم نمی‌کند. برعکس، هرچه بیشتر خودنمایی می‌کند، پیش‌بینی‌ناپذیرتر و ترسناک‌تر به نظر می‌رسد.

برخلاف کیدی رابرت میچام که بیشتر بر تهدید خام و حیوانی تکیه داشت، کیدی رابرت دنیرو توانایی اغوا کردن دیگران را هم دارد. او می‌تواند نقش بازی کند، اعتماد جلب کند و از همین ویژگی برای نزدیک شدن به قربانیانش استفاده کند. این مسئله در سکانس مشهور او با جولیت لوئیس به اوج می‌رسد؛ جایی که اسکورسیزی یکی از پیچیده‌ترین و ناراحت‌کننده‌ترین صحنه‌های فیلم را خلق می‌کند. مخاطب به‌وضوح می‌بیند که کیدی چگونه از جذابیت، اعتمادبه‌نفس و هوش خود به عنوان ابزاری برای ایجاد ترس استفاده می‌کند و همین، او را به شخصیتی به‌مراتب پیچیده‌تر از نسخه کلاسیک تبدیل می‌کند.

تنگه وحشت اسکورسیزی از یک سو ادای دینی آشکار به سینمای آلفرد هیچکاک است و شاید هیچ‌وقت این کارگردان تا این اندازه به جهان ذهنی هیچکاک نزدیک نشده باشد. اما از سوی دیگر، فیلم تصویری از سینمایی ارائه می‌دهد که وارد دهه‌ای تازه شده است؛ دورانی که کنایه، خودآگاهی و بازی با کلیشه‌ها به بخشی جدایی‌ناپذیر از فرهنگ عامه تبدیل شده بود. پاسخ اسکورسیزی به این تغییر، ساختن فیلمی است که گاهی تا مرز لودگی پیش می‌رود، اما هرگز از قدرتش به عنوان یک تریلر روان‌شناختی کاسته نمی‌شود. او موفق می‌شود یکی از ترسناک‌ترین داستان‌های تاریخ سینما را همزمان به اثری سرگرم‌کننده، اغراق‌آمیز و عمیقا هولناک تبدیل کند؛ کاری که کمتر فیلمسازی از پس آن برمی‌آید.

نمایی از تنگه وحشت

البته صحبت از تنگه وحشت بدون اشاره به یکی از مشهورترین اپیزودهای «سیمپسون‌ها» (The Simpsons) کامل نمی‌شود؛ قسمتی که هنوز هم بسیاری آن را از بهترین، محبوب‌ترین و خنده‌دارترین قسمت‌های تاریخ این مجموعه می‌دانند. در این اپیزود، سایدمان باب عملا همان مکس کیدی است؛ مجرمی که پس از آزادی از زندان، تمام زندگی خود را صرف انتقام گرفتن از بارت سیمپسون می‌کند و هر بار نیز به شکلی مضحک شکست می‌خورد. او همان خالکوبی‌ها را دارد، همان وسواس بیمارگونه برای انتقام را با خود حمل می‌کند و حتی در نسخه کارتونی نیز صدای آوازخوانی باشکوهش به یکی از ویژگی‌های فراموش‌نشدنی شخصیت تبدیل شده است.

آنچه این اپیزود را از بسیاری از قسمت‌های کلاسیک سیمپسون‌ها متمایز می‌کند، تمرکز کامل آن بر یک روایت واحد است. برخلاف ساختار معمول سریال، این قسمت تقریبا هیچ داستان فرعی‌ای ندارد و تمام انرژی خود را صرف هجو نسخه اسکورسیزی می‌کند. با این حال، طنز آن فقط به بازسازی سال ۱۹۹۱ محدود نمی‌شود. این اپیزود سرشار از ارجاع‌هایی است که هم به فیلم کلاسیک سال ۱۹۶۲ اشاره دارند و هم به بسیاری از آثار دیگری که در شکل‌گیری نسخه اسکورسیزی نقش داشته‌اند. به همین دلیل، هر بار که مخاطب شناخت بیشتری از تاریخ سینما پیدا می‌کند، لایه تازه‌ای از شوخی‌های این قسمت را نیز کشف خواهد کرد.

نمایی از سیمپسون‌ها

این اپیزود همیشه یکی از محبوب‌ترین قسمت‌های سیمپسون‌ها بوده است؛ تا جایی که می‌توان گفت بخش مهمی از آشنایی من با فرهنگ عامه از همین قسمت آغاز شد. هنوز هم به خاطر دارم وقتی فهمیدم این داستان در واقع دارد یک فیلم سینمایی را دست می‌اندازد، چقدر شگفت‌زده شدم. بعدها که فرصت دیدن نسخه‌های اصلی تنگه وحشت را پیدا کردم، تازه متوجه شدم سازندگان سیمپسون‌ها تا چه اندازه دقیق، هوشمندانه و عاشقانه با منبع اقتباس خود برخورد کرده‌اند. شاید عجیب به نظر برسد، اما اینکه بتوان داستانی درباره یک متجاوز خشن و روان‌آزار را به یکی از خنده‌دارترین قسمت‌های تاریخ تلویزیون تبدیل کرد، خودش دستاورد کوچکی نیست.

تاثیر تنگه وحشت بر فرهنگ عامه، اما به همین‌جا ختم نمی‌شود. تداوم بازسازی‌ها، ارجاع‌ها و بازخوانی‌های این داستان، در نهایت به یکی از جالب‌ترین نمونه‌های بینامتنیت در هنر معاصر منجر شد؛ نمایش‌نامه «آقای برنز، نمایشی برای دوران پس از برق» (Mr. Burns, a post-electric play) نوشته آن واشبورن. این نمایش‌نامه که نخستین بار در سال ۲۰۱۲ روی صحنه رفت، آینده‌ای ویران‌شهری را تصور می‌کند که در آن تمدن فروپاشیده، برق از بین رفته و انسان‌ها ناچار شده‌اند بدون فناوری زندگی تازه‌ای را آغاز کنند.

نمایش با تصویری ساده اما تاثیرگذار آغاز می‌شود؛ شش نفر دور آتش نشسته‌اند و تلاش می‌کنند داستان اپیزود تنگه وحشت از سیمپسون‌ها را از حفظ برای یکدیگر تعریف کنند. همین خاطره مشترک، به مرور زمان به بخشی از فرهنگ شفاهی نسل‌های بعد تبدیل می‌شود. سال‌ها می‌گذرد، نسل‌ها عوض می‌شوند و آن اپیزود، در کنار دیگر قسمت‌های کلاسیک سیمپسون‌ها، جایگاهی هم‌سنگ آثار شکسپیر پیدا می‌کند. گروه‌های نمایشی سیار در گوشه‌وکنار سرزمین آن‌ها را اجرا می‌کنند و با گذشت دهه‌ها، روایت‌ها آرام‌آرام تغییر شکل می‌دهند؛ تا جایی که دیگر شباهت چندانی به نسخه اصلی ندارند و به افسانه‌هایی مستقل تبدیل می‌شوند که فقط رگه‌هایی از منبع اولیه را با خود حفظ کرده‌اند.

نمایی از گروه نمایش آقای برونز

مایک ریس، یکی از مهم‌ترین نویسندگان سیمپسون‌ها، هیچ‌وقت علاقه‌ای به این نمایش‌نامه نداشت و حتی آن را متهم کرد که روح واقعی سریال را نادیده گرفته است. او معتقد بود «آقای برنز» اثری است «عبوس، متظاهرانه و کسل‌کننده» و سیمپسون‌ها را به چیزی تبدیل کرده که هرگز نبوده است. با این حال، به نظر می‌رسد او دقیقا مهم‌ترین نکته نمایش را نادیده گرفته باشد.

هدف واشبورن این نیست که سیمپسون‌ها را بازآفرینی کند، بلکه می‌خواهد نشان دهد آثار فرهنگی چگونه در طول زمان تغییر می‌کنند؛ چگونه هر نسل آن‌ها را از دریچه نگاه خود بازخوانی می‌کند و چگونه هر اقتباس، ناخواسته بخشی از هویت خود را از اقتباس قبلی به ارث می‌برد. اگر نمایشی بر اساس اپیزودی بسازید که خودش هجویه‌ای بر یک بازسازی سینمایی است و آن بازسازی نیز اقتباسی از رمانی قدیمی محسوب می‌شود، طبیعی است که در پایان، با اثری روبه‌رو شوید که دیگر فقط به متن اولیه تعلق ندارد؛ بلکه حاصل چندین لایه بازخوانی، تفسیر و بازآفرینی است.

واقعیت این است که بسیاری از ما نخست تنگه وحشت را نه از طریق رمان و نه حتی فیلم‌هایش، بلکه از دل سیمپسون‌ها شناختیم. چند نفر از ما پیش از دیدن هر دو فیلم، اپیزود معروف این مجموعه را تماشا نکرده بودیم؟ یا مثلا قبل از اینکه بفهمیم کوبیدن چکش مگی سیمپسون بر سر هومر ارجاعی مستقیم به «روانی» (Psycho) است، صرفا آن را یک شوخی بامزه نمی‌دانستیم؟ ما نسلی هستیم که با ارجاع‌های بینامتنی، شوخی با آثار کلاسیک و شکستن دیوار چهارم بزرگ شده‌ایم؛ نسلی که برایش فرهنگ عامه همیشه مجموعه‌ای از بازتاب‌ها، بازسازی‌ها و نقل‌قول‌های بی‌پایان بوده است. شاید به همین دلیل هم باشد که امروز بازگشت دوباره تنگه وحشت دیگر چندان عجیب به نظر نمی‌رسد.

نمایی از سیمپسون‌ها

شاید مهم‌ترین دلیل ماندگاری تنگه وحشت این باشد که هسته اصلی داستانش هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود. متاسفانه این اثر همیشه بازتابی از واقعیت زمانه خود بوده است. در دنیای واقعی نیز بارها دیده‌ایم که متجاوزان و آزارگران یا از سوی نهادهای مسئول جدی گرفته نمی‌شوند یا به دلایل حقوقی و فنی از مجازات می‌گریزند. تهدید خشونت جنسی علیه زنان، برخلاف آنچه دوست داریم باور کنیم، هنوز هم بخشی از واقعیت زندگی روزمره بسیاری از انسان‌هاست. این واقعیتی نیست که با گذشت زمان از بین برود؛ آنچه تغییر می‌کند، نگاه ما به قانون، عدالت و کسانی است که قرار است مجری آن باشند.
رمان اصلی و دو اقتباس سینمایی کلاسیک، انگیزه نظام قضایی برای زندانی کردن یک مجرم خطرناک را چندان زیر سوال نمی‌برند. در آن آثار، مسئله اصلی متوقف کردن یک انسان شرور است و کمتر مجالی برای تردید درباره عملکرد نهادهای قانونی وجود دارد. اما سریال جدید اپل تی‌وی از همان ابتدا تلاش می‌کند این معادله را پیچیده‌تر کند. این نسخه به‌خوبی درک می‌کند که مخاطب امروز دیگر مانند چند دهه قبل، اعتماد بی‌قیدوشرطی به ساختارهای قدرت ندارد و فساد، تعارض منافع و سوءاستفاده از موقعیت را حتی در میان کسانی که ظاهرا در جبهه عدالت ایستاده‌اند، امری دور از ذهن نمی‌داند.

به همین دلیل، سریال جزئیاتی را وارد داستان می‌کند که پیش‌تر وجود نداشتند. پس از محکوم شدن کیدی به حبس ابد، آنا با بازی ایمی آدامز با همان دادستانی ازدواج می‌کند که در شکل‌گیری توافق حقوقی پرونده نقش داشته است. شاید این اتفاق از نظر قانونی جرم محسوب نشود، اما دست‌کم از منظر اخلاقی پرسش‌های مهمی ایجاد می‌کند و باعث می‌شود مخاطب دوباره به روند محکومیت کیدی فکر کند. آیا او واقعا گناهکار بوده است؟ یا قربانی سیستمی شده که از ابتدا چندان شفاف عمل نکرده؟ سریال پاسخی قطعی به این سوال نمی‌دهد، اما دقیقا همین ابهام است که روایت را برای مخاطب امروزی جذاب‌تر می‌کند.

نمایی از سریال تنگه وحشت

این نگاه تازه، همزمان تصویری پیچیده‌تر از خود مکس کیدی نیز ارائه می‌دهد. او ممکن است همچنان فردی خطرناک، خشن و غیرقابل‌اعتماد باشد، اما دیگر صرفا یک هیولای تک‌بعدی نیست که بتوان بدون هیچ تردیدی در برابرش ایستاد. از سوی دیگر، کسانی که قرار است نماد قانون و عدالت باشند نیز دیگر بی‌نقص و معصوم به تصویر کشیده نمی‌شوند. در نتیجه، مخاطب مدام میان دو سوی ماجرا در رفت‌وآمد است و همین تعلیق اخلاقی، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های سریال با اقتباس‌های قبلی به شمار می‌رود.

با این حال، شاید آشناترین و نگران‌کننده‌ترین جنبه شخصیت کیدی، توانایی عجیب او در جذب دیگران باشد. این ویژگی بیش از هر زمان دیگری با واقعیت امروز همخوانی دارد. چند بار دیده‌ایم مردانی که با اتهام‌های سنگین آزار و اذیت یا خشونت جنسی روبه‌رو هستند، تنها به این دلیل که خوش‌قیافه‌اند، کاریزمای بالایی دارند یا می‌دانند چگونه مقابل دوربین رفتار کنند، همچنان از حمایت گروهی از هواداران برخوردار می‌شوند؟ سریال با هوشمندی این تناقض را به بخشی از شخصیت کیدی تبدیل می‌کند و نشان می‌دهد که خطر او فقط در خشونتش خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در توانایی‌اش برای متقاعد کردن دیگران نیز ریشه دارد.

البته نمی‌توان انکار کرد که نسخه جدید تنگه وحشت گاهی بیش از اندازه بلندپرواز است. سریال می‌خواهد هم‌زمان درباره عدالت، فساد، خشونت جنسی، رسانه، قدرت، اعتماد عمومی و حتی جایگاه حقیقت در جامعه امروز حرف بزند. همین مسئله باعث شده در بعضی قسمت‌ها احساس کنیم داستان بیش از اندازه کش آمده و برای رساندن روایت به یک مینی‌سریال چندقسمتی، ناچار به افزودن خطوط فرعی شده است؛ ایرادی که شاید از همان ابتدا هم بتوان آن را بهای اجتناب‌ناپذیر تبدیل یک داستان جمع‌وجور به روایتی ده‌ساعته دانست.

نمایی از سریال تنگه وحشت

با این همه، شاید همین ویژگی مهم‌ترین توجیه برای وجود چنین بازسازی‌هایی باشد. اقتباس‌های تازه زمانی ارزشمند می‌شوند که صرفا نسخه‌ای صیقلی‌تر از آثار قدیمی نباشند، بلکه نشان دهند ترس‌های همیشگی بشر چگونه در هر دوره لباس تازه‌ای به تن می‌کنند. خود داستان تغییر چندانی نمی‌کند؛ آنچه دگرگون می‌شود، شیوه مواجهه ما با آن است. هر نسل، اضطراب‌ها و دغدغه‌های خودش را دارد و به همین دلیل، ناچار است روایت‌های قدیمی را دوباره برای خود تعریف کند.

شاید به همین خاطر است که تنگه وحشت همچنان زنده مانده؛ چون مکس کیدی فقط یک شخصیت سینمایی نیست، بلکه نمادی از تهدیدی است که هرگز به‌طور کامل از جهان ما رخت برنمی‌بندد. ما بارها و بارها همین داستان را بازگو می‌کنیم، نه فقط به این دلیل که هالیوود عاشق بازسازی است، بلکه چون انسان‌ها به‌ندرت با یک بار شنیدن، درس‌های تاریخ را به خاطر می‌سپارند. همیشه مکس کیدی‌های تازه‌ای وجود خواهند داشت و همین واقعیت، از هر فیلم ترسناکی هولناک‌تر است.

و البته، اگر قرار باشد پایان‌بندی سیمپسون‌ها را ملاک قرار دهیم، هنوز هم می‌توان آرزو کرد که دست‌کم بعضی از این مکس کیدی‌ها، چند باری با صورت روی یک شن‌کش فرود بیایند.

منبع: Pajiba

نوشته سریال «تنگه وحشت» اپل تی‌وی چه رویکرد تازه‌ای به اقتباس‌های این رمان می‌آورد؟ اولین بار در دیجی‌کالا مگ. پدیدار شد.

Sina Farahi

برچسب ها:
digikala

دیجی کالا

digikala
دیجی‌کالا مگ - منبع جامع اخبار و مقالات تخصصی در حوزه‌های تکنولوژی، بازی‌های کامپیوتری، فرهنگ‌ و هنر، سلامت و زیبایی و سبک زندگی.
مشاهده همه پست ها

0 نظرات

ارسال نظرات

آخرین نظرات